تبليغاتX
مریم عزیزم

مریم عزیزم

این وبلاگ هدیه به بهترین خواهر دنیا


 

خداجان حرفهايم را توي نيم ساعت بايد برايتان
بنويسم خودتان ميبينيد كه براي پيداكردن
هركدام از اين حرفها روي صفحه كليد
چه قدر عرق ميريزم
خداجان از وقتي پسر همسايه پولدارمان به من
گفت كه شما يك ايميل داري
كه هر روز چكش ميكنيد هم خوشحال شدم هم ناراحت
خوشحال به خاطر اينكه ميتوانم درد دلم را بنويسم
و ناراحت از اينكه ما توي خانمان كامپيوتر نداريم
ما توي خانمان دوتا اتاق داريم
يك اتاق مال آقاجان و ننه مان است
يكي هم مال من و حسن و هادي و حسين و زهرا و
فاطمه و ننه بزرگ
دو تا پشتي نو داريم كه اكبرآقا بزاز,خواستگار
زهرا برامان آورده
يك كمد كه همه چيزمان همان توست
آشپزخانه مان هم توي حياط است و آقاجان تازه
با آجر ساختتش
ما هم مجبوريم براي اينكه براي شما ايميل بزنيم
دو هفته بريم پيش رضاموتوري
كار كنيم
تا بتونيم پول يك ساعت كافي نت را در بياريم
خداجان, جان هركي دوست داريد زود به زود
ايميل هاتان را چك كنيد و جواب
ما را بدهيد
ما چيز زيادي نميخواهيم
خداجان, آقاجانمان سه هفته است هر دو تا
كليه شان از كارافتاده و
افتاده توي خانه
خيلي چيز بديست
خداجان ما عكس كليه را توي كتاب زيستمان
ديده ايم,اندازه لوبياست
شكم آقاجان ما هم مثل
نان بربري صاف است.براي شما كه كاري ندارد.
اگر ميشود يكدانه كليه برايمان بفرستيد
ما آقا جانمان را خيلي دوست داريم ,خداجان
الان بغض توي گلومان است ولي حواسمان هست كه
اين آدمهاي توي كافي نت
كه همه شيك و پيكن نوشته هاي ما را دزدكي
نخوانند
چون ميدانم حسابي به ما ميخندند و مسخره مان
ميكنند
خدا جان اگر ميشود يه كاري بكن اين اكبر اقا
بزاز بميرد
آبجي زهرامان از اكبر اقا بدش مي ايد
اما ننه ميگويد اگر اكبر اقا شوهر زهرامان
بشود وضعمان بهتر ميشود
خداجان اكبراقا چهل سال دارد و تا حالا دو
تا زنش مرده اند.آبجي زهرامان فقط
سيزده سال دارد خداجان
الان نيم ساعت و هفت دقيقه است كه دارم
يكي يكي اين حرف هاي روي صفحه
كليد را پيدا ميكنم
خدا جان اگر پول داشتم هر روز برايتان
ايميل ميزدم
خوش به حال آدم پولدارها كه هر روز برايتان
ايميل ميزنند
تازه همايون پسر همسايه پولدارمان ميگفت با شما
چت هم كرده است
خوش به حالش
خداجان اگر كاري كنيد كه حال آقاجانمان خوب
شود خيلي خوب ميشود
چون قول داده اگر حالش خوب شود برود سر گزر
كار پيدا كند و بعد كه پول گيرش
آمد يك دوش بخرد
بگذارد توي مستراح
خداجان ننه بزرگ از اين كار كه حمام توي
مستراح باشد بدش مي آيد ولي آقاجان
ميگويد
حمام خانه پولدارها هم توي مستراحشان است
خداجان ننه بزرگ ما خيلي مواظب نجس پاكي است
و گفته است هرگز به اين
حمام اينجوري نميرود
ولي خداجان من راستش وقتي خيلي از حمام رفتنم
ميگذرد بدنم بوي بد
ميگيرد و
همكلاسيهايم بد نگاهم ميكنند
راستي خداجان چه خوب شد كه به ما تلويزيون ندادي
يك بار كه از جلوي مغازه رد ميشدم ديدم كه
آدم هاي توي تلويزيون چه غذاهاي
خوشكلي ميخورند
حتما خوشمزه هم هست نه؟
تا سه روز نان و ماست اصلا به دهانم مزه نميكرد
بعضي وقتها ننه كه از رختشويي برميگردد با
خودش پلو مي آورد
خيلي خوشمزه است خداجان ننه ميگويد اين بركت
خداست دست شما درد نكند
راستي خداجان شما هم حتما خيلي پولداريد كه
خانه تان را توي آسمان ساخته ايد
تازه من عكس خانه ييلاقيتان را هم ديده ام
همان كه روي زمين است و يك پارچه سياه رويش
كشيده ايد
خيلي بزرگ هست ها.تازه آنهمه مهمان هم داريد.
حق هم داريد
كه روي زمين نياييد چون پذيرايي از
ان همه آدم خيلي سخت است
ما اصلا خانه مان مهمان نمي ايد چون ما اصلا
كسي را نداريم
ولي آقاجانمان ميگويد اگر كسي بيايد ساعتش را
ميفروشد و ميوه و شيريني ميخرد
ما مهماني هم نميرويم چون ننه ميگويد بد است يك
گله آدم برود مهماني
خداجان وقت دارد تمام ميشود اگر بيشتر پول داشتم
ميماندم و باز برايتان
مينوشتم
ولي قول ميدهم دو هفته ديگر كه مزدم را گرفتم باز
بيايم و برايتان ايميل بفرستم
خداجان به خاطر اينكه درسهايم خوب است از شما تشكر
ميكنم
تازه به خاطر اينكه ما توي خانه مان همه همديگر را
دوست داريم دستت را هم ميبوسم
من ميدانم كه آدم هاي پولدارهمه شان خودكشي ميكنند
ولي من هيچ وقت خودم را نميكشم
تازه خداجان من آدم هايي را ميشناسم كه حتي اسم
كامپيوتر را نشنيده اند
بيچاره ها
شايد از آنها هم دفعه بعد برايتان نوشتم
خداجان نامه من را فقط خودت بخوان و به كسي
نشان نده
صبر كن.......
آخ جان پنجاه تومن ديگر هم دارم
خداجان جوابم را بده
فقط, تو را به خدا, به خارجي برايمان ننويسيد
چون ما زبانمان خوب نيست هنوز
آخ, راستي خداجان يادم رفت حسن مان دارد دنبال
كار ميگردد,يك كاري
بي زحمت برايش جور كنيد
هادي هم آبله مرغان گرفته است اگر برايتان
زحمتي نيست زودتر خوبش كنيد
حسين هم وقتي ننه ميرود رختشويي همش گريه ميكند
آبجي فاطمه مان هم چشمانش ضعيف شده ولي رويش نميشود
به آقاجان
بگويد چون ميگويد
پول عينك خيلي زياد است
اگر ميشود چشمان آبجيمان هم خوب كنيد
خب وقت تمام است ديگر پدرمان درآمد
خداجان مهربان, اگر چيز زيادي خواستيم معذرت
ميخوام هنوز خيلي چيزها
است ولي رويمان نشد
راستي خداجان ننه بزرگ آرزو دارد برود مشهد
پابوس امام رضا
يك كاري برايش بكنيد بي زحمت
باز هم دست و پايتان را ميبوسم
منتظر جواب و كليه ميمانم
دستتان درد نكند
بنده كوچك شما صادق
......
خواست دكمه سند رابزند
دستش عرق كرده بود و چشمش سياهي ميرفت
يهو كامپيوتر خاموش شد
خشكش زد!!!!!!!!
صدايي از پشت سرش گفت:
اون سيستم ويروسيه نگران نباش الان مياد
بالا
اسكناسهاي مچاله توي عرق دستش خيس شد
ديگه وقتي براي دوباره نوشتن نبود
يه قطره اشك از گوشه چشمش غلتيد روي
گونه اش
بلند شد
پول رو داد و از كافي نت زد بيرون
توي راه خودشو دلداري ميداد.
دو هفته ديگه باز ميام
باز ميام

+ نوشته شده در  یکشنبه 13 آذر1384ساعت 5:31 بعد از ظهر  توسط   | 

كودكي كه آماده تولد بود ، نزد خدا رفت و از او پرسيد :

« مي گويند كه شما مرا به زمين مي فرستيد ؛ اما من به اين كوچكي و بدون
هيچ كمكي چگونه مي توانم براي زندگي به آنجا بروم ؟!»

خداوند پاسخ داد :
« از ميان تعداد بسياري از فرشتگان ، من يكي را براي تو در نظر گرفته
ام او در انتظار توست و از تو نگهداري خواهد كرد »

اما كودك هنوز مطمئن نبود كه مي خواهد برود يا نه !!

« اما اينجا در بهشت ، من هيچ كاري جز خنديدن و آواز خواندن ندارم و
اينها براي شادي من كافي هستند . »

خداوند لبخند زد :
« فرشته تو برايت آواز خواهد خواند ، و هر روز به تو لبخند خواهد زد .
تو عشق او را احساس خواهي كرد و شاد خواهي بود.»

كودك ادامه داد :
« من چطور مي توانم بفهمم مردم چه مي گويند وقتي زبان آنها را نمي
دانم ؟»

خداوند او را نوازش كرد و گفت :
« فرشته تو ، زيباترين و شيرين ترين واژه هايي را كه ممكن است بشنوي
در گوش تو زمزمه خواهد كرد و با دقت و صبوري به تو ياد خواهد داد كه
چگونه صحبت كني »

كودك با ناراحتي گفت :
« وقتي مي خواهم با شما صحبت كنم ، چه كنم ؟»

اما خدا براي اين سوال او هم پاسخ داشت :
« فرشته ات دستهايت را در كنار هم قرار خواهد داد و به تو ياد مي دهد
كه چگونه دعا كني »
كودك سرش را برگرداند و پرسيد :
« شنيده ام كه در زمين انسانهاي بدي هم زندگي مي كنند . چه كسي از من
محافظت خواهد كرد ؟»

فرشته ات از تو محافظت خواهد كرد ، حتي اگر به قيمت جانش تمام شود

كودك با نگراني ادامه داد :
« اما من هميشه به اين دليل كه ديگر نمي توانم شما را ببينم ، ناراحت
خواهم بود»

خداوند لبخند زد و گفت :
« فرشته ات هميشه درباره من با تو صحبت خواهد كرد و به تو راه بازگشت
نزد كن را خواهد آموخت ؛ گرچه من هميشه در كنار تو خواهم بود »

در آن هنگام بهشت آرام بود اما صدايي از زمين شنيده مي شد . كودك مي
دانست كه بايد به زودي سفرش را آغاز كند .

او به آرامي يك سوال ديگر از خداوند پرسيد :
‌« خدايا ! اگر من بايد همين حالا بروم ، لطفا نام فرشته ام را به من
بگوييد »

خداوند شانه او را نوازش كرد و پاسخ داد :
‌« نام فرشته ات اهميتي ندارد . به راحتي مي تواني او را مادر صدا كني

+ نوشته شده در  یکشنبه 13 آذر1384ساعت 5:30 بعد از ظهر  توسط   | 

مریم امروز چرا اونجوری ترکم کردی؟

+ نوشته شده در  شنبه 12 آذر1384ساعت 3:4 بعد از ظهر  توسط   | 

چند صد بار برات نوشتم تا کامل متوجه بشی داداش گلممممممممممممممممممم

یه جمله از کوئلو هست که خیلی دوست دارم ........................

میگه:دیوانه بمانید مانند عاقلان رفتار کنید خطر متفاوت بودن را قبول کنید ولی بیاموزید جلب توجه

نکنید

اینو به عنوان حرف کاملا خواهرانه از من قبول کن باشه عزیزم

به خاطر تمام بد رفتاریام معذرتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت.

دوست دارم یه عالمه هر چی بگم بازم کمه.

ولی مواظب باش اخر همش خداحافظیه

+ نوشته شده در  شنبه 12 آذر1384ساعت 3:2 بعد از ظهر  توسط   | 

 

ای بچه ی بد اشکمو در اوردی

وقتی خواندمشون دلم می خواست تنها بودم تا زار زار گریه میکردم. می دونی چرا ؟چون لیاقت این همه

محبت رو ندارم . تو به من خوبی کنی و من فقط ضد حال بزنم.


تازه من اصلا استعداد هم ندارم تا برات متنهای زیبا بنویسم.

ولی یه چیزی رو خواهرانه بگم من.......................

من اصلا دوست ندارم کسی بهت تذکر بده که شلوغ نکن. می دونی چرا؟

نه باور کن نمیدونی................................

من بدم میاد اقای سلیمی بهت تذکر بده بدم میاد نجمه بهت تذکر بده چون ......

شخصییتت فرا تر از این حرفهاست که حتی من نوئی بخوام بهت تذکر بدم

الان میگی باز نصیحتاشو شروع کرد ولی به خدا چون دوست دارم میگم باور کن وحید جون

من ۱۵ سال با خواهرم بزرگ شدم ولی اینو بدون که اندازه ی اون دوست دارم..

+ نوشته شده در  شنبه 12 آذر1384ساعت 2:44 بعد از ظهر  توسط   | 

 

ای بچه ی بد اشکمو در اوردی

وقتی خواندمشون دلم می خواست تنها بودم تا زار زار گریه میکردم. می دونی چرا ؟چون لیاقت این همه

محبت رو ندارم . تو به من خوبی کنی و من فقط ضد حال بزنم.


تازه من اصلا استعداد هم ندارم تا برات متنهای زیبا بنویسم.

ولی یه چیزی رو خواهرانه بگم من.......................

من اصلا دوست ندارم کسی بهت تذکر بده که شلوغ نکن. می دونی چرا؟

نه باور کن نمیدونی................................

من بدم میاد اقای سلیمی بهت تذکر بده بدم میاد نجمه بهت تذکر بده چون ......

شخصییتت فرا تر از این حرفهاست که حتی من نوئی بخوام بهت تذکر بدم

الان میگی باز نصیحتاشو شروع کرد ولی به خدا چون دوست دارم میگم باور کن وحید جون

من ۱۵ سال با خواهرم بزرگ شدم ولی اینو بدون که اندازه ی اون دوست دارم..

+ نوشته شده در  شنبه 12 آذر1384ساعت 2:44 بعد از ظهر  توسط   | 

 

ای بچه ی بد اشکمو در اوردی

وقتی خواندمشون دلم می خواست تنها بودم تا زار زار گریه میکردم. می دونی چرا ؟چون لیاقت این همه

محبت رو ندارم . تو به من خوبی کنی و من فقط ضد حال بزنم.


تازه من اصلا استعداد هم ندارم تا برات متنهای زیبا بنویسم.

ولی یه چیزی رو خواهرانه بگم من.......................

من اصلا دوست ندارم کسی بهت تذکر بده که شلوغ نکن. می دونی چرا؟

نه باور کن نمیدونی................................

من بدم میاد اقای سلیمی بهت تذکر بده بدم میاد نجمه بهت تذکر بده چون ......

شخصییتت فرا تر از این حرفهاست که حتی من نوئی بخوام بهت تذکر بدم

الان میگی باز نصیحتاشو شروع کرد ولی به خدا چون دوست دارم میگم باور کن وحید جون

من ۱۵ سال با خواهرم بزرگ شدم ولی اینو بدون که اندازه ی اون دوست دارم..

+ نوشته شده در  شنبه 12 آذر1384ساعت 2:44 بعد از ظهر  توسط   | 

Bouquet BouquetBouquet Bouquet BouquetBouquet
+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 آذر1384ساعت 5:29 بعد از ظهر  توسط   | 

 
  با آمدنش شوري در من به وجود آورد وصف نشدني
  
 
  اما............
 
 
   او مي رود رفتني که پر از دلهره بازگشت است
 

  او مي رود با يک خداحافظي کوتاه

 
  دلم شور مي زند برايش نگران بود موقع رفتن
 
  نمي داند نمي دانم کي باز مي گردد
 
  چشم به راه او به جاده هستم
 
  تا بازگردد بازگردد
 
  او مي رود و مرا تنها رها مي کند
 
  رفتني که بازگشتش مبهم است
 
  آخرين کلام تنها مواظب خودت باش بود
 
   موقع رفتن حسي داشت
 
  حسي غريب و هميشه آشناي انتظار  
 
  به يادش هستم و مي مانم تا بازگردد
 
  او مي رود.....................
  
کي باز مي گردد نه من مي دانم نه او
 
او رفت و مرا با کوله باري از غم وتنهايي و انتظار به جا گذاشت .
 
اورفت چه کسي مي داند که چه هنگام باز مي گردد
+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 آذر1384ساعت 5:26 بعد از ظهر  توسط   | 

عزیزم دوستت دارم

جون من هیچ وقت لبخند رو با خو دت بیگانه نکن

+ نوشته شده در  جمعه 4 آذر1384ساعت 1:43 بعد از ظهر  توسط   | 

+ نوشته شده در  جمعه 4 آذر1384ساعت 1:38 بعد از ظهر  توسط   | 

 

من گمان می کردم

دوستی همچون سروی سبز،

چار فصلش همه آراستگی ست.

من چه ميدانستم،

هيبت باد زمستان هست.

من چه ميدانستم،

سبزه مپژمرد از بی آبی،

سبزه يخ ميزند از سردی دی.

من چه ميدانستم

دل هرکس دل نيست

قلب ها از آهن و سنگ

قلب ها بی خبر از عاطفه اند...

 

+ نوشته شده در  جمعه 4 آذر1384ساعت 1:24 بعد از ظهر  توسط   | 

       زندگي را مرگ اغازي است 
من شنيدم ان طرفهاپشت مردن باغ دلبازيست
        آنسوي دروازه هاي مرگ
           منم ديدم پرستويي
               آزاد و رها
         در آسمان عشق 


   مي نوشيد شراب ناب ايمان را
                                          

+ نوشته شده در  جمعه 4 آذر1384ساعت 1:21 بعد از ظهر  توسط   | 

 

تقدیم به تو که چشمانت رو به من هدیه دادی

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 4 آذر1384ساعت 1:19 بعد از ظهر  توسط   | 

 

 ما و مجنون همسفر بوديم در صحرای

 

عشق

 

او به منزلها رسيد و ما هنوز آواره ايم ....

 

+ نوشته شده در  جمعه 4 آذر1384ساعت 1:18 بعد از ظهر  توسط   | 

 

 ما و مجنون همسفر بوديم در صحرای

 

عشق

 

او به منزلها رسيد و ما هنوز آواره ايم ....

 

+ نوشته شده در  جمعه 4 آذر1384ساعت 1:18 بعد از ظهر  توسط   | 

 

روزي ، سنگتراشي كه از كار خود ناراضي بود و احساس حقارت ميكرد ، از نزديكي خانه بازرگاني رد ميشد. در باز بود و او خانه مجلل ، باغ و نوكران بازرگان را ديد و به حال خود غبطه خورد باخود گفت : «اين بازرگان چقدر قدرتمند است !» و آرزو كرد كه مانند بازرگان باشد.
در يك لحظه ، او تبديل به بازرگاني با جاه و جلال شد . تا مدت ها فكر ميكرد كه ازهمه قدرتمندتر است . تا اين كه يك روز حاكم شهر از آنجا عبور كرد ، او ديد كه همه مردم به حاكم احترام مي گذارند حتي بارزگانان.
مرد با خودش فكر كرد : «كاش من هم يك حاكم بودم ، آن وقت از همه قوي تر ميشدم !»
در همان لحظه ، او تبديل به حاكم مقتدر شهر شد. در حالي كه روي تخت رواني نشسته بود ، مردم همه به او تعظيم ميكردند. احساس كرد كه نور خورشيد او را مي آزارد و با خودش فكر كرد كه خورشيد چقدر قدرتمند است .
او آرزو كرد كه خورشيد باشد و تبديل به خورشيد شد و با تمام نيرو سعي كرد كه به زمين بتابد و آن را گرم كند

پس از مدتي ابري بزرگ و سياه آمد و جلوي تابش او را گرفت . پس با خود انديشيد كه نيروي ابر از خورشيد بيشتر است ، و تبديل به ابري بزرگ شد

كمي نگذشته بود كه بادي آمد و اورا به اين طرف و آن طرف هل داد. اين بار آرزو كرد كه باد شود و تبديل به باد شد. ولي وقتي به نزديكي صخره سنگي رسيد ، ديگر قدرت تكان دادن صخره را نداشت . با خود گفت كه قوي ترين چيز در دنيا ، صخره سنگي است و تبديل به سنگي بزرگ و عظيم شد

همان طور كه با غرور ايستاده بود ، ناگهان صدايي شنيد و احساس كرد كه دارد خرد ميشود . نگاهي به پايين انداخت و سنگتراشي را ديد كه با چكش و قلم به جان او افتاده است

 
+ نوشته شده در  جمعه 4 آذر1384ساعت 1:16 بعد از ظهر  توسط   | 

 

من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد

 

 

همه انديشه ام انديشه ي فرداست . 

 

 

 وجودم از تمناي تو سرشار است

 

زمان- در بستر شب- خواب و بيدار است

هوا آرام ، شب خاموش ، راه آسمان ها باز

 

خيالم چون كبوتر هاي وحشي مي كند پرواز

 

رود آن جا كه مي بافند كولي هاي جادو گيسوي شب را

 

همان جا ها كه شب ها در رواق كهكشانها عود مي سوزند

 

همان جا ها كه اختر ها به بام قصر ها مشعل مي افروزند

 

  همان جا ها كه رهبانان معبد هاي ظلمت نيل مي سايند

 

    

همان جا ها كه پشت پرده ي شب ، دختر خورشيد فردا را        

 

 مي آرايند

 

همين فرداي افسون ريز رويايي

 

همين فردا كه راه خواب من بسته ست

 

همين فردا كه روي پرده ي پندار من پيداست 

 

همين فردا كه ما را روز ديدار است

 

همين فردا كه ما را روز آغوش و نوازش هاست

 

همين فردا، همين فردا

من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد

 

زمان- در بستر شب- خواب و بيدار است

 

سياهي تار مي بندد

 

چراغ ماه، لرزان از نسيم سرد پاييز است

 

دل بي تاب و بي آرام من از شوق لبريز است

 

به هر سو چشم من رو مي كند: فرداست 

 

 

قناري ها سرود صبح مي خوانند


من آن جا چشم در راه توام ، ناگاه  

 

 

ترا از دور مي بينم كه مي خندي

 

ترا از دور مي بینم که می آیی


 

ترا از دور مي بينم كه مي خندي و مي آيي

 

 نگاهم باز حيران تو خواهد ماند  

 

سراپا چشم خواهم شد

 

ترا در بازوان خويش خواهم ديد

 

سرشك اشتياقم شبنم گلبرگ رخسار تو خواهد شد  

 

 تنم را از شراب شعر چشمان تو خواهم سوخت  

 

برايت شعر خواهم خواند

 

برايم شعر خواهي خواند

 

 

 تبسم هاي شيرين ترا با بوسه خواهم چيد

 

 وگر بختم كند ياري

 

در آغوش تو..........

 

ای افسوس

سياهي تار مي بندد

 

 چراغ ماه ، لرزان از نسيم سرد پاييز است

 

 دل بي تاب و بي آرام من از شوق لبريز است

 

زمان ـ در بستر شب ـ خواب و بيدار است 

  

+ نوشته شده در  جمعه 4 آذر1384ساعت 1:14 بعد از ظهر  توسط   | 

 

و بعداز رفتنت!….

شبي از پشت يك تنهايي نمناك و باراني تو را با لهجه ي گل هاي نيلوفر صدا كردم.
تمام شب براي باطراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم.
پس ازِ يك جستجوي نقره اي در كوچه هاي آبي احساس؛ تو را از بين گل هايي كه در تنهايي ام روييد با حسرت جدا كردم
و تو در پاسخ آبي ترين موج تمناي دلم گفتي دلم حيران و سرگردان چشماني ست رويايي
و من تنها براي ديدن زيبايي آن چشم تو را در دشتي از تنهايي وحسرت رها كردم
همين بود آخرين حرفت و من بعد از عبور تلخ و غمگينت حريم چشمهايم را به روي اشكي از جنس غروب ساكت و نارنجي خورشيد وا كردم
نمي دانم چرا رفتي؟
نمي دانم چرا ، شايد خطا كردم
و تو بي آن كه فكر غربت چشمان من باشي
نمي دانم كجا ، تا كي ، براي چه ،
ولي رفتي و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي باريد
و بعد از رفتنت يك قلب دريايي ترك برداشت
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمي خاكستري گم شد
و گنجشكي كه هر روز از كنار پنجره با مهرباني دانه برمي داشت تمام بال هايش غرق در اندوه غربت شد
و بعد از رفتن تو ، آسمان چشمهايم خيس باران بود و بعد از رفتنت انگار كسي حس كرد من بي تو تمام هستي ام از دست خواهد رفت
كسي حس كرد من بي تو هزاران بار درهر لحظه خواهم مرد
و بعد از رفتنت دريا چه بغضي كرد!
كسي فهميد تو نام مرا از ياد خواهي برد
و من با آنكه ميدانم تو هرگز ياد من را با عبور خود نخواهي برد
هنوز آشفته ي چشمان زيباي توام برگرد !
ببين كه سرنوشت انتظار من چه خواهد شد
و بعد از اين همه طوفان و وهم وپرسش و ترديد
كسي از پشت قاب پنجره آرام و زيبا گفت :
تو هم در پاسخ اين بي وفايي ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا كردم
و من در حالتي مابين اشك و حسرت و ترديد
كنار انتظاري كه بدون پاسخ و سردست و من در اوج پاييزي ترين ويراني يك دل ميان غصه اي از جنس بغض كوچك يك ابر
نمي دانم چرا ؟ شايد به رسم و عادت پروانگي مان باز براي شادي و خوشبختي باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم.

 

+ نوشته شده در  جمعه 4 آذر1384ساعت 1:13 بعد از ظهر  توسط   | 

مریم دوستت دااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااارم

با تمام وجود

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 آذر1384ساعت 7:19 بعد از ظهر  توسط   | 

هنوزم دیوونه ام
+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 آذر1384ساعت 7:10 بعد از ظهر  توسط   | 

این عکسها برا تو که با تمام وجودم دوستت دارم

جون وحید بخند عزیزم

فدات شم مریم جونم

عیبی نداره واسه خودشه

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 آذر1384ساعت 7:9 بعد از ظهر  توسط   | 

و اکنون پس از مدتی خاموش چنگ افکارم را در اغوش می گیرم و از دیار سرد و خاموش خویش که در سکوت غم و رنج غنوده است روی

صخره ی سنگی لبه دریا می ایستم و به یاد گذشته های دور و اینده ای نامعلوم انگشت بر تار های این چنگ افکار می کشم و برایتان سخن سرایی

می کنم پس اول به نام روح هستی بخش به نام ان خدایی که نام او راحت روح است و پیغام او مفتاح فتوح یا رب زکرم به حال من رحمت کن بر این دل ناتوان من رحمت کن در سینه ی دردمند من راحت نه بر دیده ی اشکبار من رحمت کن که اگر مستم و اگر دیوانه ام از مقیمان این استانه ام

خدایا به حق ان که تو را هیچ حاجتی نیست حاجات ما روا کن

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 آذر1384ساعت 6:59 بعد از ظهر  توسط   | 

من اکنون ايستاده ام و خود را می نگرم که دارم از پس تکه ابرهای نمودين خويش سر می زنم طلوع خود را می نگرم و خود را به نرمی و رضايت غرق لذت و اميد               می کنم .تسليم او می کنم او که مرا در خود می مکد و من همچنان ساکت می مانم تا تمام شوم ! نسيم اميد بر چهره ام می وزد و من . در نشئه ی مطبوع نيست شدن هايم غرق در شکر اشک . در انتظار در انتظار انم .........که از ان پر شوم ...........احساس می کنم انچه اکنون در من می جوشد سرا پايم را فرا می گيرد تمام هستن (م) را لبريز می کند همه ی لکه هايی را که از اثر انگشت طبيعت بر ديوار های بودن(م) مانده بود٬ ميزدايد مرا در خود می شويد ديگرم می سازد و من گرم اين لذت درد اميز خويش ٬ ساکت مانده ام اما نمی دانی ! اين که در من فرا می رسد به اندازه ی تمام  هستی است ٬ چه می گويم به عظمت ابديت است به عظمت مطلق است و به هراس         بی کرانگی !! سنگينی افرينش را دارد و جلال خدا را و بودن من............اين قفس تنگ و ناتوان ٬ گنجايش ان را ندارد ......... احساس می کنم که در خود فرو می شکنم    نمی دانم چيست ؟ اما          ...................بی تابم......................
+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 آذر1384ساعت 6:57 بعد از ظهر  توسط   | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 آذر1384ساعت 6:49 بعد از ظهر  توسط   | 

مریم عزیزم الآن ساعت      ۷.۳۰     شب چهارشنبست و من خیلی تنهام

الآن هم تو اتاقم.

  مریمم ناراحت کننده ترین چیز برا من نارا حتی معدود کسایی که دوستشون دارم

 من تا میام نیما یا تو رو شاد کنم  خودم میشکنم

بزار بی تعارف بگم

بیش از هر کسی تو دنیا دوستت دارم

تنها کسی هستی که بین این نامردم بهت اعتماد دارم

عزیزم خنده ی نازت رو خیلی دوست دارم  پس همیشه سعی کن لبخند بزنی

قربون مریم نازم بشم

لبخند تو خلاصه ی خوبی هاست

                                         لختی بخند خنده ی گل زیباست

به امید دیدارت  مریم نازم

Gal-Flower.jpg

قربون خندیدنت

به امید دیدار روی ماهت

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 آذر1384ساعت 9:5 بعد از ظهر  توسط   | 

کاش می آمدی و میدیدی با طلوع تو ای پیام آور خوش بختی

به چه سان میشکفم در مرداب

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 آذر1384ساعت 7:31 بعد از ظهر  توسط   | 

یک انسان می تواند آزاد باشد ، بی بزرگ بودن ، اما هیچ انسانی نمی تواند بزرگ باشد بی آزاد بودن!

 

نميدونم غمگينم يا دلم اسيره وقتي كه يادت ميكنم گريم ميگيره
اگه اينجور حالتي داشته باشي مواظب باش
من خودم هم خيلي تنهام ولي تنهاپي رو دوست دارم شايد به خاطرهدیدن تو در تنهاییم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 آذر1384ساعت 7:30 بعد از ظهر  توسط   | 

حتی اگر مرا از یاد ببری                 
و هرگز از تو رنجور نخواهم شد

چرا که دوستت دارم
دیوانه وار عاشقت شدم...
چرا که مهربانی را در تو دیدم
با چشمانت وجودم را دگرگون ساختی..
و اگر تو نبودی هرگز عاشق نمی شدم.....
نه تو از عشق من دست می کشی
و نه قلب من از عشقت روی گردان می شود..
سوگند که وجود تو در سرنوشت من نوشته شده است...
و اگر با مژگانت اشاره ای کنی....
فرسنگها...را خواهم پیمود....
چرا که شب عشق بسیار طولانی ست...
و قلبم در آرزوی تو می سوزد....
آنگاه که از برابر  دیدگانم دور شوی.....
خورشید وجودم پنهان می گردد.....
ابر های غم و اندوه مرا در بر می گیرد....
و به دنیای غریبی می برند....
همیشه در قلبم حضور داری....
عشقت زندگیم را گلباران کرده است..
تمامی این دنیا را با قلبی پر از رمز و راز در کنارت طی کرده ام

تمامی این دنیا را با قلبی پر از رمز و راز در کنارت طی خواهم کرد
+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 آذر1384ساعت 7:29 بعد از ظهر  توسط   | 

نمیدانم پس از مرگم چه خواهم شد .
نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم
چه خواهد ساخت .
ولی بسیار مشتاقم که
از خاک گلویم سو تکی سازد
بدست کودکی گستاخ و بازی گوش
و او یک ریز و پی در پی
دم خویش را بر گلویم سخت بفشارد
و خواب خفت گان خفته را آشفته تر سازد
بدین سان بکشند در من
سکوت مرگبار م را

                                 دکتر علی شریعتی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 آذر1384ساعت 7:27 بعد از ظهر  توسط   |