|
خداجان حرفهايم را توي نيم ساعت بايد برايتان |
« مي گويند كه شما مرا به زمين مي فرستيد ؛ اما من به اين كوچكي و بدون
هيچ كمكي چگونه مي توانم براي زندگي به آنجا بروم ؟!»
خداوند پاسخ داد :
« از ميان تعداد بسياري از فرشتگان ، من يكي را براي تو در نظر گرفته
ام او در انتظار توست و از تو نگهداري خواهد كرد »
اما كودك هنوز مطمئن نبود كه مي خواهد برود يا نه !!
« اما اينجا در بهشت ، من هيچ كاري جز خنديدن و آواز خواندن ندارم و
اينها براي شادي من كافي هستند . »
خداوند لبخند زد :
« فرشته تو برايت آواز خواهد خواند ، و هر روز به تو لبخند خواهد زد .
تو عشق او را احساس خواهي كرد و شاد خواهي بود.»
كودك ادامه داد :
« من چطور مي توانم بفهمم مردم چه مي گويند وقتي زبان آنها را نمي
دانم ؟»
خداوند او را نوازش كرد و گفت :
« فرشته تو ، زيباترين و شيرين ترين واژه هايي را كه ممكن است بشنوي
در گوش تو زمزمه خواهد كرد و با دقت و صبوري به تو ياد خواهد داد كه
چگونه صحبت كني »
كودك با ناراحتي گفت :
« وقتي مي خواهم با شما صحبت كنم ، چه كنم ؟»
اما خدا براي اين سوال او هم پاسخ داشت :
« فرشته ات دستهايت را در كنار هم قرار خواهد داد و به تو ياد مي دهد
كه چگونه دعا كني »
كودك سرش را برگرداند و پرسيد :
« شنيده ام كه در زمين انسانهاي بدي هم زندگي مي كنند . چه كسي از من
محافظت خواهد كرد ؟»
فرشته ات از تو محافظت خواهد كرد ، حتي اگر به قيمت جانش تمام شود
كودك با نگراني ادامه داد :
« اما من هميشه به اين دليل كه ديگر نمي توانم شما را ببينم ، ناراحت
خواهم بود»
خداوند لبخند زد و گفت :
« فرشته ات هميشه درباره من با تو صحبت خواهد كرد و به تو راه بازگشت
نزد كن را خواهد آموخت ؛ گرچه من هميشه در كنار تو خواهم بود »
در آن هنگام بهشت آرام بود اما صدايي از زمين شنيده مي شد . كودك مي
دانست كه بايد به زودي سفرش را آغاز كند .
او به آرامي يك سوال ديگر از خداوند پرسيد :
« خدايا ! اگر من بايد همين حالا بروم ، لطفا نام فرشته ام را به من
بگوييد »
خداوند شانه او را نوازش كرد و پاسخ داد :
« نام فرشته ات اهميتي ندارد . به راحتي مي تواني او را مادر صدا كني
.»
یه جمله از کوئلو هست که خیلی دوست دارم ........................
میگه:دیوانه بمانید مانند عاقلان رفتار کنید خطر متفاوت بودن را قبول کنید ولی بیاموزید جلب توجه
نکنید![]()
اینو به عنوان حرف کاملا خواهرانه از من قبول کن باشه عزیزم
به خاطر تمام بد رفتاریام معذرتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت.![]()
دوست دارم یه عالمه هر چی بگم بازم کمه.
ولی مواظب باش اخر همش خداحافظیه
ای بچه ی بد اشکمو در اوردی![]()
![]()
![]()
وقتی خواندمشون دلم می خواست تنها بودم تا زار زار گریه میکردم. می دونی چرا ؟چون لیاقت این همه
محبت رو ندارم . تو به من خوبی کنی و من فقط ضد حال بزنم.
تازه من اصلا استعداد هم ندارم تا برات متنهای زیبا بنویسم.
ولی یه چیزی رو خواهرانه بگم من.......................
من اصلا دوست ندارم کسی بهت تذکر بده که شلوغ نکن. می دونی چرا؟
نه باور کن نمیدونی................................
من بدم میاد اقای سلیمی بهت تذکر بده بدم میاد نجمه بهت تذکر بده چون ......
شخصییتت فرا تر از این حرفهاست که حتی من نوئی بخوام بهت تذکر بدم
الان میگی باز نصیحتاشو شروع کرد ولی به خدا چون دوست دارم میگم باور کن وحید جون
من ۱۵ سال با خواهرم بزرگ شدم ولی اینو بدون که اندازه ی اون دوست دارم..![]()
ای بچه ی بد اشکمو در اوردی![]()
![]()
![]()
وقتی خواندمشون دلم می خواست تنها بودم تا زار زار گریه میکردم. می دونی چرا ؟چون لیاقت این همه
محبت رو ندارم . تو به من خوبی کنی و من فقط ضد حال بزنم.
تازه من اصلا استعداد هم ندارم تا برات متنهای زیبا بنویسم.
ولی یه چیزی رو خواهرانه بگم من.......................
من اصلا دوست ندارم کسی بهت تذکر بده که شلوغ نکن. می دونی چرا؟
نه باور کن نمیدونی................................
من بدم میاد اقای سلیمی بهت تذکر بده بدم میاد نجمه بهت تذکر بده چون ......
شخصییتت فرا تر از این حرفهاست که حتی من نوئی بخوام بهت تذکر بدم
الان میگی باز نصیحتاشو شروع کرد ولی به خدا چون دوست دارم میگم باور کن وحید جون
من ۱۵ سال با خواهرم بزرگ شدم ولی اینو بدون که اندازه ی اون دوست دارم..![]()
ای بچه ی بد اشکمو در اوردی![]()
![]()
![]()
وقتی خواندمشون دلم می خواست تنها بودم تا زار زار گریه میکردم. می دونی چرا ؟چون لیاقت این همه
محبت رو ندارم . تو به من خوبی کنی و من فقط ضد حال بزنم.
تازه من اصلا استعداد هم ندارم تا برات متنهای زیبا بنویسم.
ولی یه چیزی رو خواهرانه بگم من.......................
من اصلا دوست ندارم کسی بهت تذکر بده که شلوغ نکن. می دونی چرا؟
نه باور کن نمیدونی................................
من بدم میاد اقای سلیمی بهت تذکر بده بدم میاد نجمه بهت تذکر بده چون ......
شخصییتت فرا تر از این حرفهاست که حتی من نوئی بخوام بهت تذکر بدم
الان میگی باز نصیحتاشو شروع کرد ولی به خدا چون دوست دارم میگم باور کن وحید جون
من ۱۵ سال با خواهرم بزرگ شدم ولی اینو بدون که اندازه ی اون دوست دارم..![]()

او مي رود با يک خداحافظي کوتاه
عزیزم دوستت دارم
جون من هیچ وقت لبخند رو با خو دت بیگانه نکن

من گمان می کردم
دوستی همچون سروی سبز،
چار فصلش همه آراستگی ست.
من چه ميدانستم،
هيبت باد زمستان هست.
من چه ميدانستم،
سبزه مپژمرد از بی آبی،
سبزه يخ ميزند از سردی دی.
من چه ميدانستم
دل هرکس دل نيست
قلب ها از آهن و سنگ
قلب ها بی خبر از عاطفه اند...

من شنيدم ان طرفهاپشت مردن باغ دلبازيست
آنسوي دروازه هاي مرگ
منم ديدم پرستويي
آزاد و رها
در آسمان عشق
مي نوشيد شراب ناب ايمان را 
تقدیم به تو که چشمانت رو به من هدیه دادی

روزي ، سنگتراشي كه از كار خود ناراضي بود و احساس حقارت ميكرد ، از نزديكي خانه بازرگاني رد ميشد. در باز بود و او خانه مجلل ، باغ و نوكران بازرگان را ديد و به حال خود غبطه خورد باخود گفت : «اين بازرگان چقدر قدرتمند است !» و آرزو كرد كه مانند بازرگان باشد.
در يك لحظه ، او تبديل به بازرگاني با جاه و جلال شد . تا مدت ها فكر ميكرد كه ازهمه قدرتمندتر است . تا اين كه يك روز حاكم شهر از آنجا عبور كرد ، او ديد كه همه مردم به حاكم احترام مي گذارند حتي بارزگانان.
مرد با خودش فكر كرد : «كاش من هم يك حاكم بودم ، آن وقت از همه قوي تر ميشدم !»
در همان لحظه ، او تبديل به حاكم مقتدر شهر شد. در حالي كه روي تخت رواني نشسته بود ، مردم همه به او تعظيم ميكردند. احساس كرد كه نور خورشيد او را مي آزارد و با خودش فكر كرد كه خورشيد چقدر قدرتمند است .
او آرزو كرد كه خورشيد باشد و تبديل به خورشيد شد و با تمام نيرو سعي كرد كه به زمين بتابد و آن را گرم كند
پس از مدتي ابري بزرگ و سياه آمد و جلوي تابش او را گرفت . پس با خود انديشيد كه نيروي ابر از خورشيد بيشتر است ، و تبديل به ابري بزرگ شد
كمي نگذشته بود كه بادي آمد و اورا به اين طرف و آن طرف هل داد. اين بار آرزو كرد كه باد شود و تبديل به باد شد. ولي وقتي به نزديكي صخره سنگي رسيد ، ديگر قدرت تكان دادن صخره را نداشت . با خود گفت كه قوي ترين چيز در دنيا ، صخره سنگي است و تبديل به سنگي بزرگ و عظيم شد
همان طور كه با غرور ايستاده بود ، ناگهان صدايي شنيد و احساس كرد كه دارد خرد ميشود . نگاهي به پايين انداخت و سنگتراشي را ديد كه با چكش و قلم به جان او افتاده است
من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد
همه انديشه ام انديشه ي فرداست .
وجودم از تمناي تو سرشار است
زمان- در بستر شب- خواب و بيدار است
هوا آرام ، شب خاموش ، راه آسمان ها باز
خيالم چون كبوتر هاي وحشي مي كند پرواز
رود آن جا كه مي بافند كولي هاي جادو گيسوي شب را
همان جا ها كه شب ها در رواق كهكشانها عود مي سوزند
همان جا ها كه اختر ها به بام قصر ها مشعل مي افروزند
همان جا ها كه رهبانان معبد هاي ظلمت نيل مي سايند
همان جا ها كه پشت پرده ي شب ، دختر خورشيد فردا را
مي آرايند
همين فرداي افسون ريز رويايي
همين فردا كه راه خواب من بسته ست
همين فردا كه روي پرده ي پندار من پيداست
همين فردا كه ما را روز ديدار است
همين فردا كه ما را روز آغوش و نوازش هاست
همين فردا، همين فردا
من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد
زمان- در بستر شب- خواب و بيدار است
سياهي تار مي بندد
چراغ ماه، لرزان از نسيم سرد پاييز است
دل بي تاب و بي آرام من از شوق لبريز است
به هر سو چشم من رو مي كند: فرداست
قناري ها سرود صبح مي خوانند
من آن جا چشم در راه توام ، ناگاه
ترا از دور مي بينم كه مي خندي
ترا از دور مي بینم که می آیی
ترا از دور مي بينم كه مي خندي و مي آيي
نگاهم باز حيران تو خواهد ماند
سراپا چشم خواهم شد
ترا در بازوان خويش خواهم ديد
سرشك اشتياقم شبنم گلبرگ رخسار تو خواهد شد
تنم را از شراب شعر چشمان تو خواهم سوخت
برايت شعر خواهم خواند
برايم شعر خواهي خواند
تبسم هاي شيرين ترا با بوسه خواهم چيد
وگر بختم كند ياري
در آغوش تو..........
ای افسوس
سياهي تار مي بندد
چراغ ماه ، لرزان از نسيم سرد پاييز است
دل بي تاب و بي آرام من از شوق لبريز است
زمان ـ در بستر شب ـ خواب و بيدار است
و بعداز رفتنت!….
شبي از پشت يك تنهايي نمناك و باراني تو را با لهجه ي گل هاي نيلوفر صدا كردم.
تمام شب براي باطراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم.
پس ازِ يك جستجوي نقره اي در كوچه هاي آبي احساس؛ تو را از بين گل هايي كه در تنهايي ام روييد با حسرت جدا كردم
و تو در پاسخ آبي ترين موج تمناي دلم گفتي دلم حيران و سرگردان چشماني ست رويايي
و من تنها براي ديدن زيبايي آن چشم تو را در دشتي از تنهايي وحسرت رها كردم
همين بود آخرين حرفت و من بعد از عبور تلخ و غمگينت حريم چشمهايم را به روي اشكي از جنس غروب ساكت و نارنجي خورشيد وا كردم
نمي دانم چرا رفتي؟
نمي دانم چرا ، شايد خطا كردم
و تو بي آن كه فكر غربت چشمان من باشي
نمي دانم كجا ، تا كي ، براي چه ،
ولي رفتي و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي باريد
و بعد از رفتنت يك قلب دريايي ترك برداشت
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمي خاكستري گم شد
و گنجشكي كه هر روز از كنار پنجره با مهرباني دانه برمي داشت تمام بال هايش غرق در اندوه غربت شد
و بعد از رفتن تو ، آسمان چشمهايم خيس باران بود و بعد از رفتنت انگار كسي حس كرد من بي تو تمام هستي ام از دست خواهد رفت
كسي حس كرد من بي تو هزاران بار درهر لحظه خواهم مرد
و بعد از رفتنت دريا چه بغضي كرد!
كسي فهميد تو نام مرا از ياد خواهي برد
و من با آنكه ميدانم تو هرگز ياد من را با عبور خود نخواهي برد
هنوز آشفته ي چشمان زيباي توام برگرد !
ببين كه سرنوشت انتظار من چه خواهد شد
و بعد از اين همه طوفان و وهم وپرسش و ترديد
كسي از پشت قاب پنجره آرام و زيبا گفت :
تو هم در پاسخ اين بي وفايي ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا كردم
و من در حالتي مابين اشك و حسرت و ترديد
كنار انتظاري كه بدون پاسخ و سردست و من در اوج پاييزي ترين ويراني يك دل ميان غصه اي از جنس بغض كوچك يك ابر
نمي دانم چرا ؟ شايد به رسم و عادت پروانگي مان باز براي شادي و خوشبختي باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم.
با تمام وجود

جون وحید بخند عزیزم
فدات شم مریم جونم

![]()
و اکنون پس از مدتی خاموش چنگ افکارم را در اغوش می گیرم و از دیار سرد و خاموش خویش که در سکوت غم و رنج غنوده است روی
صخره ی سنگی لبه دریا می ایستم و به یاد گذشته های دور و اینده ای نامعلوم انگشت بر تار های این چنگ افکار می کشم و برایتان سخن سرایی
می کنم پس اول به نام روح هستی بخش به نام ان خدایی که نام او راحت روح است و پیغام او مفتاح فتوح یا رب زکرم به حال من رحمت کن بر این دل ناتوان من رحمت کن در سینه ی دردمند من راحت نه بر دیده ی اشکبار من رحمت کن که اگر مستم و اگر دیوانه ام از مقیمان این استانه ام
خدایا به حق ان که تو را هیچ حاجتی نیست حاجات ما روا کن
الآن هم تو اتاقم.
مریمم ناراحت کننده ترین چیز برا من نارا حتی معدود کسایی که دوستشون دارم
من تا میام نیما یا تو رو شاد کنم خودم میشکنم
بزار بی تعارف بگم
بیش از هر کسی تو دنیا دوستت دارم
تنها کسی هستی که بین این نامردم بهت اعتماد دارم
عزیزم خنده ی نازت رو خیلی دوست دارم پس همیشه سعی کن لبخند بزنی
قربون مریم نازم بشم
لبخند تو خلاصه ی خوبی هاست
لختی بخند خنده ی گل زیباست
به امید دیدارت مریم نازم

قربون خندیدنت
به امید دیدار روی ماهت
به چه سان میشکفم در مرداب


نميدونم غمگينم يا دلم اسيره وقتي كه يادت ميكنم گريم ميگيره
اگه اينجور حالتي داشته باشي مواظب باش
من خودم هم خيلي تنهام ولي تنهاپي رو دوست دارم شايد به خاطرهدیدن تو در تنهاییم
و هرگز از تو رنجور نخواهم شد
چرا که دوستت دارم
دیوانه وار عاشقت شدم...
چرا که مهربانی را در تو دیدم
با چشمانت وجودم را دگرگون ساختی..
و اگر تو نبودی هرگز عاشق نمی شدم.....
نه تو از عشق من دست می کشی
و نه قلب من از عشقت روی گردان می شود..
سوگند که وجود تو در سرنوشت من نوشته شده است...
و اگر با مژگانت اشاره ای کنی....
فرسنگها...را خواهم پیمود....
چرا که شب عشق بسیار طولانی ست...
و قلبم در آرزوی تو می سوزد....
آنگاه که از برابر دیدگانم دور شوی.....
خورشید وجودم پنهان می گردد.....
ابر های غم و اندوه مرا در بر می گیرد....
و به دنیای غریبی می برند....
همیشه در قلبم حضور داری....
عشقت زندگیم را گلباران کرده است..
تمامی این دنیا را با قلبی پر از رمز و راز در کنارت طی کرده ام
تمامی این دنیا را با قلبی پر از رمز و راز در کنارت طی خواهم کرد
نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم
چه خواهد ساخت .
ولی بسیار مشتاقم که
از خاک گلویم سو تکی سازد
بدست کودکی گستاخ و بازی گوش
و او یک ریز و پی در پی
دم خویش را بر گلویم سخت بفشارد
و خواب خفت گان خفته را آشفته تر سازد
بدین سان بکشند در من
سکوت مرگبار م را
دکتر علی شریعتی






